بعضی زخم ها درمان ناپذیرند: مثل زخم پدری که دخترش را در خاک کرد. مادری که فرزندش را کفن پیچ کرد. پسری که خون رفیقش به آسمان فواره زد. چه جوانانی، از دست دادیم. چه جان های پاکی، خاکستر شدند. چه فریادهایی، سکوت شدند.
سال هزار و چهارصد و چهار، قلب همه ما را خون کرد و جگرهامان را آتش زد. شعر رضا براهنی در ذهنم تکرار می شود: ” چه جوانانی! اسماعیل، میبینی؟ چه جوانانی! بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشردهاند. جنگ است، اینجا هم جنگ است اسماعیل! گریه نکن! فریاد نکن! “
بعد از فاجعه دی ماه، حالا موشک است که مدرسه دخترکان مینابی، خانه ها، امید ها و عشق ها را خاکستر می کند. ما باختیم که زنده ماندیم. ما پژمردیم که فرشته مرگ، ما را ندید. و مرگ چه ارزان شده است. در گذر ثانیه ای، پدر، مادر و فرزندت را از دست می دهی. از درد فرو میریزی، از اندوه ویران میشوی اما ناگزیر ادامه می دهی، چون محکوم به بودن، دیدن و رنج کشیدنی.
اسفند است؛ ماه رمضان آمده. بعد از اتفاقات دی ماه، اندک مسلمانان واقعی هم اعتقادشان را از دست داده اند. کسی طعنه وار میگوید: شما اقلیت روزه دار در برابر ما اکثریت روزه خوار… البته که حق دارد.
به حال مظلومیت آن ها که پاکدست اند، صادقانه تلاش می کنند و چیزی از پول نفت بر سفره هاشان نمی بینند، باید خون گریست. سفره هایی که هر روز کوچکتر که نه، خالی تر می شوند. جنگ رمضان ادامه دارد. ویرانی پشت ویرانی، مرگ از پی مرگ.
اگر یکی از این موشک ها به ساختمان های شهر اصابت کند، تکلیف آن مرد که سی سال اجاره نشین است، چه می شود؟ چه کسی برای بچه های خردسال همسایه، پدری می کند؟ چه کسی به آن پدر و مادر پیر که در شهر غریب هستند، رسیدگی می کند؟ آرزوها و امیدهای آن جوان به کجا می رسد؟ آن دخترک کوچک که عروسک در بغل دارد، چه؟
آن روزها گذشت. حالا بوی تفاهم به مشام می رسد. خیلی ها جگرگوشه ای از دست دادند و داغ شان تا ابد با آن هاست. خیلی ها بی خانمان شدند، خیلی ها بیکار شدند، خیلی ها افسرده و ناامید شدند. خیلی ها بی حجاب شدند و خیابان را با کنج اتاق خواب شان اشتباه گرفتهاند.
چقدر برای آزادی پوشش مطلب نوشتیم، مبارزه کردیم و جریمه شدیم. حالا که زنان ما این دست آورد بزرگ را بدست آورده اند چرا از حد گذشته اند، چرا نجابت، اصالت و پوشش زیبای یک بانوی ایرانی را اینچنین زیر پا له می کنند و در خیابان جلوه می فروشند؟
بالاتر برویم، داستان اصلا بی حجابی نیست، داستان بی سوادی است، جوانی که حرفه ای نمی داند، شغل و درآمدی ندارد، غیر از آراستن و دیده شدن چه دست آویزی دارد؟! مدارس غیرحضوری، پدران و مادران سردرگم، کودکان رها شده؛ چه کسی دردها را درمان خواهد کرد؟! چه کسی نظام درست آموزش و پرورش را پیاده خواهد کرد؟! چه کسی فرهنگ و خرد را احیا خواهد کرد؟! راستی از آمار مطالعه روزانه و گشت زدن بی برنامه در فضای مجازی چه خبر؟!
بیست و سومین جام جهانی فوتبال در حال برگزاری است. شکوه ورزشگاه ها و غریو فریادها، چشم و گوش نواز است.
سهم ما از شادی اجتماعی چقدر است؟
چقدر دانستن بد است.
چقدر آگاه بودن رنج آور است.
چقدر مسلمان بودن سخت است.
چقدر حفظ حجاب سخت است.
چقدر زن بودن سخت است.
از زن بودن، سخت تر می دانی چیست؟
زنِ مسلمان بودن.
از زنِ مسلمان بودن، سخت تر می دانی چیست؟
زنِ مسلمانِ آگاه بودن.
از زنِ مسلمانِ آگاه بودن، سخت تر می دانی چیست؟
زنِ مسلمانِ آگاه اجتماعی، که بواسطه بشر بودن تمنای دیده شدن دارد.
تفألی بر حافظ می زنم که برگرفته از آیه هفتاد و دو سوره احزاب مقصودم را به بهترین نحو بیان می کند:
دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
گِلِ آدم بسرشتَند و به پیمانه زدند
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند.
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا:
یقیناً ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم و آنها از به عهده گرفتنش امتناع ورزیدند و از آن ترسیدند، و انسان آن را پذیرفت. بی تردید او [به علت ادا نکردن امانت] بسیار ستمکار و بسیار نادان است.

